تبليغاتX
نامه های بی سرنشین
نامه های بی سرنشین
      به یاد آن روزها
  88/05/14 (22:20)
سلام

آخ که چقدر دلم تنگ شده بود.یک مدت هر روز و هر لحظه به وبلاگم سر میزدم.تازه وارد این دنیا شده بودم اما بد جوری بهش معتاد.نمی دونم اعتیادش خوبه یا نه؟اما برای اولین تجربه واسم جالب بود.اون روزا توی شرکت قبلی وای چه روزا و چه شبایی با هم داشتیم.دوستان زیادی هم به ما سر می زدند.یادش بخیر....ای روزگار ببین چقدر مارو اسیر خودت کردی.

وای که الان چقدر خوشحالم .خداکنه بتونم بازم بیام.از همه دوستانی که به وبم سر زدند ممنونم.شرمنده خیلی نمیتونم بهتون سر بزنم. واسمون دعاکنید.

****************************

گوشی را که برنمی داری

نفسم بالا نمی آید هیچ

مرا با خودش پایین می کشد

که تمام سرم دور دنیا بچرخد

گرد شوم

بچرخم

پایین بیفتم روی سر کسی

شاید

مراگاز بزند

یا زیر پا

لگد هم که شوم

باز جای شکرش باقی است

یکنفر مرا بردارد

و بگوید:"بیچاره

نیوتن که همیشه در دسترس نیست"

و مرا پرت کند

بخورم به کیوسک تلفن

مغزم تکانی بخورد

شاید

شماره ات را درست بگیرم

 ********************************

                                                                                                                 منتظرنظرات خوبتون هستم.

| نوشته شده توسط وجیهه ابراهیمی نژاد
      هوای دیگر
  87/09/10 (17:26)

این روزها عجیب هوای دیگری دارم.

بارها وبارها به چشمهایم قول داده بودم که دیگر اشکش را در نیاورم اما یک من مغرور،یک من خودخواه دیوار میشد که سنگ شوم.
این روز ها عجیب هوای حودم را دارم
آنقدر که پر شوم ، سر ریز شوم و برای گنجشک های بی سر ،سر شوم ، پر بگیرم تا آن سمت دیوار

#########
گرفته دست مرا دستهای تو در هم

چقدر حس قشنگی است خوردن این سم
بریز و لب به لبم کن از اشتیاق و برقص
رسیده وقت غزل های مولوی کم کم
که واژه واژه مرا با خودت برقصانی
در این معاشقه ی بی دریغ دور از غم
نترس از هیجانی که در درون من است
که شعر می شود این لحظه ها قدم به قدم
بخند رو به همین شعر بی دلیل بخند
که نبض قاصله ها می شوند از ما کم
سقوط کرده ام از خویش در تمامی تو
چگونه رد شوم از این مسیر خم در خم
به اشتیاق من و عشق لحظه ای کافیست
درست مثل هبوط دوباره ی آدم
چگونه ساده بگویم که دوست...کافی نیست
همین که در وسط شعر با تو می خندم

محسن حیدریان فرد

#########

بیا بی خیال شکستن...

دست هایت مال من
سنگ
کاغذ
قیچی
این رسمش نیست
یا هست
که خودت ببری و بدوزی
اما من از دست این خیاط
عارضم آقا!
خیالی نیست
همه چیز درست می شود
تمام اندازه ام مال خودش
باد نیز این را می داند
راستی
دست هایت دست من است
فراموش نکنی بند کفش هایت را ببندی.




به دست هایتان محتاجم
در امتداد دست هایم

| نوشته شده توسط وجیهه ابراهیمی نژاد
      سالهای نوری
  87/06/25 (15:43)

سلام

یکبار دیگر نامه های بی سرنشین با یک کار جدید در ساحل این دنیای مجازی لنگر انداخته تا میزبان نظرات دریایی شما باشد.

منتظر می مانم.



به تعداد سالهای نوری که از من پنهان شوی

یک روز آنقدر می چرخم

به اضافه 365 روز دیگر

که دور کاملم را بزنم

تو را گیج بخورم

تا شعاع چشمانت را

به عدد حضورت وسوسه پوش کنم

به تساوی می رسیم

به همین سادگی

محیطم را بدستت که سپردم

تو فقط دِینت را

به سالهای کبیسه ادا کن.

| نوشته شده توسط وجیهه ابراهیمی نژاد
      سرآغاز
  87/05/16 (10:47)
چشمه از آن رود
رود از آن دریا
و تا ابد
حلاوت
از آن بادهای بهشتی
تقدیر
آسمانی هیچ چیز را تنها نمی گذارد
پس چرا من از آن تو نباشم.

سلام
از پس سالها سکوت احتمال آمدنی را به یکباره به آغوش گرفته و آمدم . دنیای مجازی چه دنیای جذابی باشد چه نه ، فرقی نمیکند . چرا که آمدن ، همیشه زنده ماندن است و شروع ، همیشه زیباست . شروع میکنم به نام تو که من نیستی و به نام خودم که هیچکس نخواهم بود .
برای شروع زیاده گو نیستم . سعی میکنم تعدادی از آثارم را در لینک « مجموعه آثار شخصی » این وبلاگ قرار دهم . گام نخستینم را کوتاه بپذیرید .

دچار یعنی عاشق

و طرح ردپای پوتین هایت

وقتی دچار رفتن بودند

ذهن تمام صحنه های رسیدن را

به تصویر می کشد

برای دیوار های ماندگار

که شعر مجسم شوند پاهایت

وقتی بی تو

بر اندام خاک جاری شدند

و حالا زمین

امتداد سالهای بودنش را

به ناچار زیر پاهای غریبه ات

می چرخد


مشتاق نظرات شما هستم

به خدا میسپارمتان
 
| نوشته شده توسط وجیهه ابراهیمی نژاد
      تولد
  87/04/31 (12:25)
سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم می کنم
| نوشته شده توسط وجیهه ابراهیمی نژاد